سید محمدپارسا سید محمدپارسا ، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

فرشته آسمونی من خوش اومدی ...

پدر یعنی ...

پدر یعنی کسی که راحتی همسر و نینی کوچیکش رو به راحتی خودش ترجیح میده پدر یعنی کسی که چهل روز تنهایی میکشه اما اخم به ابرو نمیاره پدر یعنی کسی که وقتی که خیلی خسته است و فردا صبح زود باید بره سرکار با صدای گریه ی نینی کوچولوش عصبانی نمیشه و شب رو پیش نینی میخوابه پدر یعنی کسی که وقتی همسرش تو کارای بچه داری به کمکش نیاز داره با وجود خستگیش نه نمیگه پدر یعنی کسی که وقتی همسرش به دلیل شب بیداری فرداش نمی تونه غذا درست کنه، اصلا به روش نمیاره پدر یعنی کسی که وقتی دوستاش بهش میگن پسرت اصلا می شناسدت؟ در جوابشون لبخند میزنه و باز هم هروقت همسرش ازش بخواد که بره پیش مامانش اینا، نه نمیگه پدر یعنی بابامحمد قدرشو ب...
2 آذر 1393

فرشته ی آسمونی ما زمینی شد...

فرشته ی آسمونی من در روز 8 شهریور با وزن 3 کیلوگرم و دور سر 35/5 و قد 49 سانتیمتر، زمینی شد جوجه ی ما عجله داشت و توی 38 هفته و یک روز یعنی 16 روز جلوتر بدنیا اومد. عزیزدلم بعدا میام میام خاطره ی زایمانمو کامل واست می نویسم. خدارو صدهزار مرتبه شکرمیکنم واسه تولد شما و اینکه زایمان طبیعی خوبی داشتم..... خدایا هزاران مرتبه شکر **************************************************************** این عکس و وقتی تازه متولد شده بودی تو بیمارستان ازت گرفتم اینم عکس 18 روزگیت ...
29 شهريور 1393

دومین روز از ماه تولدت...

سلام مامانی امروز دوم شهریوره... یعنی دو روزی میشه که وارد ماه تولدت شدیم و مامان بیش از اندازه چشم انتظاره. از وقتی که وارد هفته 37 شدم و میدونم که نینی به لطف خدا دیگه کامل و رسیده است، همش چشم انتظار دردهای زایمانم که منجر به تولد شما میشه اما امروز که رفتم بهداشت، خانم ماما بهم گفت که هنوز سر نینیت نیومده تو لگن و من الان خیلی پکرم چون میدونم تا اومدن سر کوشولوت تو لگن مامانی و زایمان هنوز راه زیادی دارم.... هرچند که محمدمهدی پسر خاله فاظمه ات واسم سونوگرافی کرده و بهم گفته نی نی تون دهم بدنیا میاد یعنی تقریبا هشت روز دیگه.... نمیدونم چقدر میتونم رو حرفش حساب کنم ولی خب وقتی شما هنوز سه ماهت بود و جنسیتت مشخص نب...
2 شهريور 1393

سیسمونی

سلام گلم خوبی مامانی؟ جات راحته؟ امروز اومدم سیسمونی نازی رو که مامان جون اینا زحمتشو کشیدن، واست بذارم تو وبلاگت. از طرف محمدپارسای گل : مامان جون و باباجون خیلی ممنونم از طرف من و بابایی : خیلی لطف کردید، انشالله بتونیم جبران کنیم *********************************************************************** وسایل بهداشتی ات:   دستگاه استریل شیشه ساک لوازمت ست لحاف و تشک دم دستی: روتختی ات نمدی های خوشکل هنردست خاله تهمینه است دستگاه پیجر: اینم گهواره ات: ...
28 مرداد 1393

خدایا شکرت.......

خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا صدهزار مرتبه شکرت دیروز رفتم سونو و خداروشکر همه چیز عالی بود.... خیلی استرس داشتم. همش نگران این بودم که مایع آمینوتیکت کم شده باشه و یا خوب وزن نگرفته باشی اما خداروشکر همه چیز خوب بود... توی 36 هفته و یک روز : وضعیتت سفالیک بود مناسب واسه زایمان طبیعی مقدار مایع آمینوتیک هم نرمال بود و وزن محمدپارسای عزیز هم 2858 گرم بود خداروشکر که همه چیز عالی بود......... خدایا بابت همه چیز شکرت... بقیه راه هم به خودت میسپارمش دیشب هم خوابتو دیدم. خیلی کوشولو بودی و بغلت کرده بودم. خیلی حس خوبی بود.... خیلی لذت بردم انشالله باید ببینیم کی میای بغل مامانی خیلی د...
27 مرداد 1393

ساکتو بستم...

سلام مامانی خوبی عزیزدلم؟ امروز صبح ساکتو بستم. نمیدونی چه حسی داشتم وقتی تک تک وسایلو میذاشتم تو ساک. حس جدیدی بود تا الان تجربه اش نکرده بودم... مسافرت زیاد رفتم، دانشگاهام راه دور بودن ولی هیچکدوم حسشون مثل این بار نبود.... دقیقا حس دوران ابتدایی مو داشتم که اواخر شهریور به ذوق اول مهر وسایل تحریر جدیدمو میذاشتم تو کیفم. چقدر اون موقعها ذوق اول مهر و کتاب و مدرسه رو داشتم و الان ...... هیچوقت تصورشو هم نمی کردم که یه روز بخوام ساک زایمانو ببندم و چشم انتظار دیدن پسرم باشم... خدایا شکرت محمدپارسای گل از خدا میخوام که هروقت به صلاحه به سلامت بدنیا بیای و بیای تو بغلم. به خدا میسپارمت راستی امروز عصر نوبت سونو دارم...
26 مرداد 1393

هفته 35

محمدپارسا ی عزیزم سلام مامان. خوبی؟ این هفته های آخرو چطور میگذرونی؟ میدونم که حسابی جات تنگ شده ولی از خدا میخوام تا وقتی که بصلاحه تو رو اون داخل نگه داره تا خوب خوب رشد کنی. امروز 35 هفته و 5 روزمه و واسه چهار روز دیگه نوبت سونو دارم که وضعیت نهایی شما چک بشه. امیدوارم همه چیز خوب و نرمال باشه (انشالله) چند روز پیش که رفتم پیش خانم دکتر ازم پرسید که نوع زایمانتو مشخص کردی یا نه. منم گفتم بله، طبیعی میخوام. ازوقتی که دیدم خاله مرضیه جوجه شو با روش طبیعی بدنیا آورده و راضیه منم جراتم زیاد شده و تصمیم دارم  زایمان NVD داشته باشم. خانوم دکتر معاینه ام کرد و گفت: توکل به خدا، انشالله میتونی، لگنتم خوبه ولی خود...
22 مرداد 1393